شعر و شعور
السلام علیک یا ثارالله

آتش گرفت جانم بی ابتدا بسوزد

دشمن گناه کرده ، مادر چرا بسوزد؟

در کوچه ی ولایت ، سرها به نیزه کردند

سرها به نیزه کردند ، تا خیمه ها بسوزد

عصر است و بوی سیبی ، پر کرده آسمان را

این بیت از مدینه تا کربلا بسوزد

در پشت در چو می سوخت ، می دید دست بسته

مردی که غیرت او را ، سر تا به پا بسوزد

ای فضه سوخت مادر ، کشتند عموی اصغر

والله نگفته قرآن ، خیرالنسا بسوزد

در کوچه داغ سیلی ، عمریست مانده برجا

میزد به روی مادر ، تا مجتبی بسوزد

دردی است آتش عشق،گر آسمان بداند

آفاق را سراسر ، تا انتها بسوزد

با دست بسته بردند ، رنجور و خسته بردند

 مردی که سوز اشکش سعی و صفا بسوزد

نیمه شبی نهانی ، بانوی آسمانی

شد خاک تا ز داغش مولای ما بسوزد

ای وای بر غریبی ، که از سوز گریه هایش

هم آسمان گرفته ، هم چاه را بسوزد




طبقه بندی: ،
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ توسط younes jamalpour

قالب وبلاگ