شعر و شعور
السلام علیک یا ثارالله

میان دشت پاییز

 کنار رود پر آب

 کسی آمد به میدان

 که خیلی تشنه لب بود

 و خیلی آشنا بود

ز دور آهسته ، آرام

چنان موجی سبکبال

رسید اما نترسید

و خیلی آشنا بود

میان لشکر پست

که راه آب را بست

ز پیران چند تن مات

و چشمان مانده مبهوت

که این گویا محمد (ص)

نبی مسلمین است

و سرها در گریبان

شده زار و پریشان

که والله او محمد (ص)

نبی مسلمین است

و لشکر سخت آشفت

و از دور آن جوان گفت

علی هستم ، علیم

 و فرزند حسینم

و چون نام علی برد

همان پیران خونخوار

همه در دست شمشیر

ز کینه مشت ها پر

به یاد بدر و خیبر

به یاد یار زهرا

و تکرار مصیبت

در و دیوار و کوچه

و جنگی سخت کردند

جوان آن مرد میدان

که خیلی تشنه لب بود

و جنگی سخت می کرد

به سوی خیمه برگشت

و گویا آب می خواست

و بابا آب و بابا

ولی آنجا نبود آب

کنار رود پر آب

و بابا تشنه اش بود

و لب هایش ترک داشت

زبانش خشک چون چوب

دو چشمش کاسه ی آب

و کاری کرد بابا

که هرکس گفته چیزی

که او برگشت میدان

و او برگشت میدان

و درد اینجا شد آغاز

که او برگشت میدان

و جنگی سخت تر کرد

و گویا ضربه ای خورد

و او افتاد از اسب

و با هر زحمتی بود

به زین اسب زد دست

و بالا رفت از اسب

به روی اسب افتاد

و هی کرد اسب خود را

که اسبش رفت اما

به اردوگاه دشمن

و هرکس دور ونزدیک

به شمشیر و به نیزه

به تیر و سنگ و زوبین

و هرچیزی دم دست

زدندش از سر کین

و او شد اربا اربا

که یعنی تکه تکه

و بابا آمد و دید

و او از اسب افتاد

و پاهایش نمی رفت

که اکبر اربا اربا

ز اسب افتاده اینجا

و عمه زینبش بود

جوانان تا رسیدند

علی را پخش دیدند

و او را جمع کردند

همانقدری که دیدند

و امروز آن در و دشت

شب جمعه به یادش

شود چون روز دهم

پر از بوی گل یاس

 

 




طبقه بندی: ،
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱٥ توسط younes jamalpour

قالب وبلاگ